نمی دونم چرا چند وقت بود احساس می کردم همین روزاست که یکی منو از پشت سر صدا می زنه و می گه : ببخشید دخترک آروزوهام ... تا بالاخره بعد از یک چشم انتظاری طولانی آقای سفور محله بنده رو صدا کرد و از بوی بد آشغالامون شکایت کرد و گفت: شما خجالت نمی کشید این قدر دیر به دیر آشغالاتون رو می زارید بیرون؟ نمی گین بوی گند می گیره ؟ اصلا خودتون با این بوی آشغالا چه جوری تو خونه می مونید هان؟ یادم به داداشم پویا افتاد چون اون همیشه باید آشغالارو بزاره بیرون با کلی آبرو ریزی از سفور محله عذر خواهی کردم فوری زنگ زدم به پویا و هر چی خواستم نمی خواستم بهش گفتم : که وقتی مامان بهش می گه آشغالا رو ببر نذاره تو انباری.
امروز تمام دانش آموزان متولد ۶۸ از جمله بنده در طی مراسم با شکوه تبدیل به قطاری طویل شدیم و با سر دادن آهنگ دو دو چی چی به مرکز بهداشت به حرکت در آمدیم و بعد از زدن واکسن عازم مدرسه شدیم برای برگشت آهنگ رو تعویض و آهنگ رسیدیمو رسیدیم کاشکی نمی رسیدیم تو راه بودیم ... رو با تک خوانی بنده خوندیم و بعد از رسیدن به مدرسه بنده رو برای انجام تنبیهات لازم به دفتر دبیرستان منتقل نمودند.
خیر سرم می خواست تو این تعطیلات درسامو یه دور بزنم نه راهنمایی های پشتیبان نه قول و قرار های بابایی و نه اردوی نوروزی هیچ کدوم اینا برام موثر نبود فقط این کفکیر مامان جون بود که منو وادار کرد چند صباحی به دیدار محبوب حسابان نائل بشم .
