من کماکان همان مجنونم
بی تابِ تر از لحظه ی شیرین وصال
مغروق در این آتش ِ جان کاه فراق
.
.
پ ی : حرفهای ناتمامم را تو به انتها برسان
حرفای فکاهیت تو اوج با هم بودن تلخ ترین حرفای دنیا واسه من تعبیر می شه
پ ی : شوخی شوخی من دارم حرفاتو رو جدی می گیرم
چاشنی این سکوت بی وقفه ام باش
حتی با کلماتِ بی صدایت
پ ی: ترس از آینده ی نا مفهوم دراه منو سوق می ده به دشتِ بهت برانگیزِ فردا
این روزا رو مرز مجنون شدنت دارم مانور می دم معشوقم
پ ی: خیلی تهنام
تک هجای آخر ِ آرزویم باش اگر ، نمی توانی خودش باشی
رویای شیرین خواستنم در حاشیه ی منطقت با تلخی گم می شود
این روزها تنها با لباست که ایهام قشنگی از تنت هست زنده ام
